سلامی ...و کلامی!

سلام.....راستش اومده بودم سر بزنم اما....

خجالت کشيدم...از اينهمه پيام که بی جواب مونده....

ببخشيد...اما من بايد سکوت می کردم.يعنی ديگه از مويه وگلايه خجالت می کشيدم.بايد می رفتم....

خيلی وقتا با ديدين اين پبغامها اشک ريختم...اما شوق نوشتن نداشتم ونتونستم بنويسم!

چی ميشه گفت به اين دل ديوونه؟؟؟؟

 

من رفتم ... تنها موندم...مرور خاطرات زجرم داد...

لحظه به لحظه با او دوباره تکرار شدم...

تنهايی کمک کرد تا پروانه شويم ...

تا اوج برويم...

و

 آبی آسمان رانشان هم بدهيم...

حالا تمام گلهای سرخ دنيا مال من است....

روزه ام با اذان عشق و با حلاوت حضورش افطار شد

گره ها را با صبر ومهر می گشاييم...

شايد به خدا نزديکتر شويم

خدای مهربانی که در تمام آن روزها کنارم بود و ...

من نمی ديدمش و ضجه می زدم که کجايی؟؟؟

خدايی که ...به من صبر کردن ياد داد

خدايی که به من خواستن با تمام وجود ياد داد

خواستنی بدون اما و اگر...

...

اين راه پايان ندارد

...

بازآرامش را در سرانگشتش يافتم

...

و

دوباره روزهای روشن

 

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


روزهاي روشن ...خداحافظ !


از كفر من ...تا دين تو ...
راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم مكن ...
اينجا مگر خورشيد نيست؟!

محكوم به دوري از چيزها يي هستم كه دوستشان دارم ....با آنها روزهاي ابريشمي داشتم...خوش بودم...
در پيله به تمرين فراموشي پرداختم ...روحم فسرد...
پروانه چنين بايد؟؟؟
نمي نويسم چون ناخودآگاه تلخي اين روزهاي روحم را به نوشته ها منتقل مي كنم..
دوري از اينجا هم گوشه اي از محكوميت من است ! محكوميت ...!
شايد اگر يافتم ،چيزهايي را كه گمشان كرده ام ...
باز گردم...
يا شايد آن روز پرواز كنم...
خودم را درفراسوي ترديد وتناقض جا گذارده ام ...
دنبال «من » مي گردم...
«من كودكي شاد » .
شايد به تحفه به كسي داده ام...نمي دانم
و « او » گمش كرده ...
نمي دانم....



باحس ويراني بيا ...تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهترازتكرار طوطي وار من



از خاطرمبرمرا درگفتگويت با پروردگار مـهـربان !

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


زلزله

زلزله اي با ريشتربالا
ـ خيلي بالا ...گاهي بالاترازحدتوانم ـ
وجود وروحم را مي لزراند
و چقدر وحشتناك است وقتي مي بينم هيچ چيز سر جاي خود نيست
بغض ...بهت ...ناباوري ...سكوت...تفكر ...تناقض
پس لرزه !!!

بايد بروم !
مثل كرم ابريشم دور خود پيله اي بتنم...
تنها باشم
به اميد پروانه شدن...


  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :


اوج و زمين !!

مي خواستم ننويسم اما ...نشد

خدايا !
چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» مي خواني
درست لحظه اي كه ازشوق رسيدن به اوج
زبانم حتي از ثناي تو نيز بازمي ماند
فرمان مي دهي كه بازم گردانند
به زمين
و
من رها مي شوم
بين آسمان وزمين معلق ومستآصل
وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمين
صدايت مي زنم وازتو كمك مي خواهم
همان لحظه كه ازترس چشمانم را مي بندم
حس مي كنم دستي مهربان وقدرتمند
دوباره مرا مي گيرد
و
بالا مي برد
خدايا به خاطرتمام داده ها و نداده هايت شكرگذارم
چرا كه يكي نعمت است و ديگري حكمت
خدايا كوتاهي هايم را ببخش وبه اندازه توانم سختي ام بده
ويا توانم را بيشتركن تا زانوانم خم نشوند

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :


قله

به قله كه رسيديم ،يادمان نرود
روزي پوينده اين راه بوديم
به سختي
يادمان نرود ،چه كساني از كنارمان گذشتند
و دستمان نگرفتند
يادمان نرود ،كساني را كه ما را به زمين انداختند
تاخود زودتر برسند
يادمان نرود
چقدر روح و دلمان از اين زمين خوردن ها شكست
و با خو دنجوا كرديم :
«زمين خوردن ها جزئي از بازيست ،
عظمت انسان در بلند شدن است
»
وباز راه را پيموديم
اينك در قله ايم
مبادا از نگاه كردن به زير پايمان حذركنيم
مبادا فراموش كنيم خارهايي كه به پايمان رفت
مبادا خود خار پاي ديگران شويم
مبادا سنگ راهشان شويم
مبادا

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :


بي رنگي اميد !

در جواب مطلبم با عنوان «رنگ اميد » ،همسايه اي ،شعر بسيار زيبايي سرودند كه برايتان مي نويسم:

رنگ اميد چيست؟ عطر بهار گفت. (نارنجی است نه؟‌)
گفتم که زندگی رنگش چه رنگی است؟

رنگ بهار چيست ؟سبز است يا که سرخ؟
رنگ شکوفه چه؟ نرگس چه رنگی است؟

آلاله سرخ می زند،رنگ بنفشه چيست؟
اينکه زياد شد، پس گل چه رنگی است ؟

گلها چه رنگيند؟هم رنگ چشم مست (تو)
همرنگ دل که رفت،هريك به رنگی است!

اميد گندميست، با گونه های سرخ!
چون سيب زندگي - گندم چه رنگی است؟

همرنگ عشق صاف، همرنگ موج رود
همرنگ صاف دشت، دريا چه رنگی است؟

همرنگ زلف يار،همرنگ بوی گل
همرنگ آسما، زيبا چه رنگی است؟

او رنگ زندگيست،هر جا به رنگی است!
بی رنگی اميد ، رنگ قشنگی است!

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :


گلايه...

از زبان پدر و مادر :
كوچكتر كه بودي،آن وقتها كه به تنهايي از پس كاري بر نمي آمدي،آن وقتها كه براي كوچكترين كاري گريه مي كردي و به آغوش ماپناه مي آوردي...چه روزهاي خوبي بود....
تو بزرگتر شدي و چين هاي پيشاني ما عميق تر ...اما باكي نبود چرا كه شوق باليدن تو غم از دلمان مي برد.براي راه رفتن به دستان ما تكيه كردي ...به اطمينان به عشق ما قدم بر زمين نهادي...وقتي پاهاي كوچكت توان ايستادن پيدا كرد،دست ما را رها كردي...اما دل ما هنوز نگرانت بود و چشم ما هميشه دنبالت....
شاهد روييدن و بال و پر گرفتنت بوديم ...گويي درخت عمر ماست كه ريشه مي دواندوبر مي دهد...به اميد آراميدن در سايه اش ،روزگارگذرانديم.
اما اكنون ...كه هنگام آسايش ماست،تبر به دست گرفته اي و به ريشه و تنه درخت مي زني...
تبر را بالا مي بري ...فرياد مي زنم ،نزن! محكمتر فرود مي آوري...از سايه متنفري ...از ريشه گريزاني ...
تبر را كه بالا مي بري ،با خود مي انديشم :«خدايا!چه بزرگ شده است ،دستان كوچك و ناتوانش ،كه روزي هزاران بار مي بوسيدمشان ،از مهرمن چه پر توان گشته اند،اما خدايا ،من مهر خود نثارش كردم ،چرا تيشه به دست گرفته است؟» از شرم سكوت مي كنم...

********** *********** ********

پس چگونه مي گويند ،دعاي خير پدر ومادر؟؟؟ با دل شكسته و حرمت از بين رفته ،آيا باز هم مي توان دعا كرد؟؟؟؟ من مي گويم آري !!! بهتر و امين تر از اين دو ،در دنيا يافت نمي شود،پناهگاهي كه هميشه پذيراي پناه جويان است ...حتي اگر درش را بشكنيم ...بياييد با آنها مهربان باشيم ،تا به گاه نبودشان حسرت نخوريم.

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :


رنگ اميد

به من بگوييد
چه كسي مي داند
امـــــــــــــــــــــــــــــيــــــــــــــــــــــــد
چه رنگي دارد؟

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :


چگونه مي شود ؟

چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟
چشم داشت اما فروافتاده نگاه داشتش ؟
دست داشت اما در قفا پنهان کردش؟
چگونه می شود ماسه نبود ،روان نبود ،جاری نبود ،وقتی که می شود؟
چگونه می شود جوانه نداد ،شکوفه نداد ،سبز نبود ،وقتی که می شود؟
چگونه می شود شبنم نبود ،زلال نبود ،آيينه نبود ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود نسيم نبود ،نوازش نکرد ،پريشان نکرد ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود پرنده نبود ، رها نبود ، آسمانی نبود ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟
چگونه می شود بر خانه دل زنجير زد وقتی که غلهارا می شود گشود؟
چگونه می شود گوش کرد ، اما نشنيد؟
چگونه می شود نگريست ، اما نديد؟
چگونه می شود زيست ، اما دوست نداشت ؟
چگونه می شود ادامه داد ، اما خالی بود؟
چگونه می شود بود ، اما نبود؟
چگونه می شود اين همه هراسيد؟
چگونه می شود اين همه تنها بود؟
چگونه می شود اين همه "من" بود؟


امروز داشتم ‎آرشيو پيامهايم را مي خواندم ،اين نوشته دوست عزيزي است كه نمي دانم چرا ديگر ننوشت؟؟؟

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :


گـــره !

هر روز گره ديگري بر رسماني مي زنيم
كه مي تواند ما را به هم رساند
ريسماني كه ازآن مي شود
تا ملكوت خدا ،بالا رفت
بيا
بيا گره ها را باز كنيم
به مهر
نه به دندان !

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :


روزه سكوت

مي روي ومي دانم
هرگز كسي را نخواهي يافت كه
چون من دوستت بدارد
اينگونه عميق وزلال
كسي نخواهد بود كه
روح خسته ات را درآغوش گيرد
نگراني هايت رانوازش كند
براي دلواپسي هايت ،لالايي بخواند
تا تو آرام گيري

دستانم از نگه داشتن تو ناتوانند
آسمان برايم اشك مي ريزد
«رعد مي غرد در هواي ابري عاطفه»
«من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد»
ديگر هيچ نخواهم گفت
صبر ... صبر ... و صبر....
و روزه سكوت
نمي دانم اين روزه را با چه افطار خواهم كرد
شايد...

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


مناجات شيدايي !

خداي خوب ما ديگه ،حالا اون خدا نيست
اون مظهر ترحمش ،مال قلب ما نيست
هر چي ميگي خدا ...خدا...
جوابتو نميده
نامهربون خدا، كسي تو اين زمون نديده
خدايي هم رسمي داره
اين كه رسمش نميشه
كه همش سنگ بخوره به قلب مثل شيشه
خـــــــــــــــدا ....خــــــــــــــــــدا
درياي رحمتت كو؟
خـــــــــــــــدا....خـــــــــــــــــــدا
رحم و مروتت كو؟


خداي مهربانم!در كجاي اين آسمان پهناور بر اريكه قدرت نشسته اي؟كجا ؟اي بزرگ مهربان ،كه من حقير را نمي بيني؟چرا هنگام آفرينش به صدايم قدرت ندادي تا به گاه صدا كردنت ،صدايم را بشنوي؟چرا صبرم ندادي كه بيشتر از اين صبر كنم ...تا صبوري مرا كوه تحسين كند....خدايا! بسياري از گرفتاري ها دين آدمي را با خود به تاراج مي برد...پس كمكم كن !تا محتاج بنده ات نباشم...كمكم كن تا عاشقانه تر از پيش صدايت كنم ...اميدم ده تا بيشتر و عميق تر بندگي ات كنم.خدايا !توانم ده ....رهايم كن ...

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


دلم تنگ است

دلم براي كسي تنگ است كه
زيبايي روح را مي ستايد
مهرباني را دوست دارد
گذشت را مي فهمد
سادگي را زيور مي داند
وفا را گوهر
دلم براي كسي تنگ است كه
چشمان خيس از اشك را مي بوسد
وبا سر انگشت مهربانش
آبي آسمان را نشان مي دهد
كسي كه به خاطرم آفتابي مي شود

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


درخت عشق

درخت عشق حتي اگر خشك شود
ريشه اش جاويد است
با لبخندي آبياري مي شود
و
با نوازشي جوانه مي زند.


و زمزمه امروز لبانم اين است:

اگه هم صدا بودي،هيچ كي حريفم نميشد
كـــــــوه اگه رو شونه هام بود
كمرم ،خم نميشد
تو اگه خواسته بودي،تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم،عمر صدام كم نميشد
اگه زخمي شدن به دست تو مرهم بود
زخم قيمتي من ،محتاج مرهم نمي شد
اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت
گل سرخ قصه مون ،محتاج شبنم نمي شد
تــــو اگــــــــــــه.....

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


زمزمه...

گاهي«دوستت دارم» در بيان نمي گنجد
سلولها با هم عـشـق را نجوا مي كنند
دستها با هم شوق را زمزمه مي سازند
و
نگاه فرياد مي زند:
دوســتــت دارم

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


آرامش

سرانگشتت با انگشتم ،مي رقصد
سرانگشتت در دشت دستانم ،مي دود
سرانگشتت روي گونه ام مي خرامد
سرانگشتت ،با مهرباني گل آرامش در كويرروحم ،مي كارد
اي هـمـه آرامـش از تو
در سرانـگـشـتـت چـه داري؟؟

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز

من در هر نوروزي ،مرغ مي شوم
و روي شاخه درخت مي نشينم
در هر نوروزي لبم كودك مي شود
ومثل بوسه اي روي دست پدرم مي نشيند

ببينيد...ببينيد...مثل اينكه آسمان درياست
و بادبادكم يك ماهي قرمز
ببينيد ماهي قرمزم با بالها و دم بلند و رنگارنگش
چه جوري درآسمان شنا مي كند

نوروزهاي آينده ،يكي از ديگري بهترخواهند بود
چشمم را مي بندم
و
نوروزهاي نردبانم را بالا مي روم
در يكي از نوروزهاي آينده
بادبادكم را بر مي دارم وبه دشت روبروي خانه مان مي روم
هر چه مي روم ،از اين سر ،به آن سرش نمي رسم
و اين همان دياريست كه هر شب عيد
دشت و كوه و باغ و بيابانش
با آتش چهارشنبه سوري چراغان مي شود

(ثمين باغچه بان )

باز بهاري ديگر در راه است ،انقلابي ديگر در طبيعت،باز هم جوان شدن و تازه شدن ،باز هم دور ريختن كهنگي ها ...اي كاش ياد بگيريم كه ما هم بدي ها و كينه هاي كهنه مان را دور بريزيم ...هر سال اين شعار را مي دهيم ولي عمل ؟؟؟ بياييد اين بار عمل كنيم ...دلمان را حسابي خانه تكاني كنيم،پرده هايي از جنس محبت بزنيم بر پنجره هايش ،ديوارهايش به رنگ آبي صداقت ،سر درش را با گذشت بياراييم و...خانه اي نو بسازيم.
نو بهار است در آن كوش كه خوشدل باشي
كه بسي گل بدمد بازو تو در گل باشي

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :


بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم


از با تو بودن گريزانم
طاقت باران مهربان نگاهت را ندارم
ترسم از آن است كه مهرباني ات،بد عادتم كند
و از عادت مي گريزم
ناز نگاهت را بيشتر كن ،كه نيازمند شوم
بي تو بودن،آزارم مي دهد
دلتنگ آن نگاه نوازشگرت مي شوم
جاي خالي دستان گرمت را در دستان سردم ،حس مي كنم
ثانيه هاي با تو بودن را مرور مي كنم
عذاب مي كشم
تاوان گناهم را پس مي دهم
گناه عاشق نبودن
عاشقي چون تو ،نبودن
بي تو بودن آتش است
ناخالصي هايم را مي سوزاند وخاكستر مي كند
آتشي كه قلب سنگم را درّي مي سازد ،لايق دستان پرمهرتو
اينچنين است كه
بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :


فراموشي

ســـاده اســت سـتـايـش گـلـي
چـــيـــدنـــش
و
ازيـادبـردن كــه
آبــش بـايـد داد

چقدر ساده فراموش مي كنيم...و اين عادتي شده است...شايد جزئي اززندگي ،نمي دانم.

  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :


آرزوي دور

گــاهي آنچه را كه نهايت آرزوي ماست
در كنار خود داريم
امـــــــــا
وقتي خوب دقت مي كنيم
درمي يابيم
چـــقــــدر دور است


  
نویسنده : عطربهارنارنج ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :